|
هنگامی که زمانه به کام تو نمی گردد سهل است که نومید شوی... و بیندیشی که " نمی توانم پس چرا بکوشم " اما... مهم این نیست که چه قدر از اشتباه خود بیمناکی یا چه قدر از آن مایوس شده ای! تسلیم مشو هرگز... زیرا... اگر باز نکوشی و به جستجوی آنچه در زندگی خواهان آنی ادامه ندهی... به سویت نخواهد آمد... و سرانجام می پذیری که بهتر از این نیز می توانست باشد پیروزی با برد و باخت تو سنجیده نمی شود... هر شکستی همیشه یک پیروزی را همراه دارد... آنچه مهم است احساس بهتری است که نسبت به خود بیابی... احساسی که متکی به استدلال ساده ای است! " تو سعی خود را کرده ای " آماندا پیرس ------------------------------------------------- سلام دوستای گلم + نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388 8:12 توسط ღياسمن ღ |
و آنوقت برای نفس کشیدن مجبور شوی خیالت را از لای درز یک پنجره عبور دهی تا شاید آنطرف دورتر از تو خیالی باشد تا تو را در آغوش بگیرد... حواست کجاست خانم؟؟؟ ببخشید!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388 10:33 توسط ღياسمن ღ |
نمی دانم
امشب چه مرگم است! هی آیه های اشتیاق یوسف را می خوانم و بلند می گریم... نمی دانم امشب چه مرگم است! هی سوره ی تبسم یوسف را... و عشق هنوز عشق زیبا ترین گناه کبیره است... + نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388 8:30 توسط ღياسمن ღ |
مگر میشود باور کرد آن همه خاطرات خیالی را این همه غصه های باقی را این کوچه های بن بست جزای کدام گناه نکرده ام است قدم هایم را تند میکنم انگار میخواهم از هجوم این تلاطم کمی بکاهم من با همه ی گذشته ام میگریزم کاش این شهر آنقدر بزرگ بود که میشد همه ی تنهاییم را در آن گم کنم اما افسوس شهری که خود تنهاست چگونه تنهاییم را درک میکند من از صداقت آیینه ها میترسم انگار جاده پایانی ندارد روح من جایی زیرآسفالت همین خیابان است عشقی نیست شوری نیست من از بی پایانی جاده دلگیرم در هجوم آب و آیینه در مقابل می ایستم جز سیاهی چیزی نمیبینم فریاد میزنم مگر نمی بینی؟ من در تاریکی غرق شده ام زمزمه ای می آید مگر می شود باور ک... دیگر هیچ چیز نیست جز تاریکی و دستی که از خاموشی یک آیینه ی دروغگو هنوز میسوزد + نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388 10:41 توسط ღياسمن ღ |
تو رفتی رد پایت در دلم ماند
شکوه خنده هایت در دلم ماند دلم را با سحر خوش کرده بودم غروب ماجرایت در دلم ماند شریک دردهایم بودی اما غم بی انتهایت در دلم ماند هزار و یک شبم چون باد بگذشت طنین قصه هایت در دلم ماند سپردی سرنوشتم را به پاییز بهار با صفایت در دلم ماند علی رغم سکوت ساده ی من سفر کردی صدایت در دلم ماند و حالا مثل یک رویای برفی تو رفتی رد پایت در دلم ماند... + نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388 16:12 توسط ღياسمن ღ |
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم". میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. .... ای کاش این کار رو کرده بودم ..." نميدونم چرا اين داستانو انتخاب كردم ؟ شايد چون فكر مي كنم همه ما حرفاي نگفته زيادي داريم ... + نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388 9:20 توسط ღياسمن ღ |
خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده ؛ بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری... بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)؛ باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ ، درد سمباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه زیبا نمیشه) ؛ تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی) ؛ عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی) ؛ تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی... بیاین همیشه به خدا اعتماد کنیم... خدا جونم بهت اعتماد دارم اما صبر صبرم تموم شده + نوشته شده در شنبه 21 آذر1388 15:40 توسط ღياسمن ღ |
غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو سوزونده آفت غرور از حالا تا همیشه مو اگر بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی من تو خیال تو بودمو تو تو خیال من بودی کاش که میون من و تو، تو اون روزا حصار نبود هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود انگار که تقدیر نمی خواست تو درکنار من باشی منم بهار توباشم تو هم بهار من باشی یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونته تقصیر هر دومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم باید یکی از ما دوتا غرورو میگذاشت زیر پاش آروم به اون یکی می گفت یه عاشق واقعی باش جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست سواره هرگز با خبر از غصه پیاده نیست توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت حرف دل و عین قسم رو طاقی چشما گذاشت حالا که من تنها شدم قدر چشاتو می دونم ولی نمی شه کاری کرد همیشه تنها می مونم کاش توی دنیا هیچ کسی قربونیه غرور نشه راه دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه + نوشته شده در شنبه 21 آذر1388 8:5 توسط ღياسمن ღ |
مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است... به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!" حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد ............... + نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388 9:43 توسط ღياسمن ღ |
"روزي موسي عليه السلام در کنار دريا عبور مي کرد، ناگاه ديد صيادي کنار دريا آمد و در برابر خورشيد سجده کرد و سخنان شرک آلود گفت. سپس تور خود را دريا انداخت و بيرون کشيد، آن تور پر از ماهي بود، و اين کار را سه بار تکرار شد، در هر سه بار تور او پر از ماهي بود. + نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388 8:52 توسط ღياسمن ღ |
|
| ||||||